مردی از جنس این سرزمین

تو آن بالا رفتی تا صدای سرزمین ات باشی و ما مردم اش ...
با آن همه دغدغه و رنج،بغض مان ترکید اما این بار اشک شوق ریختیم؛
درود بر شرافت تو.
«ف-جام»
خطاب به سرور!
خیال مکن خفته ام از این خاموشی،
آتشی زیر خاکسترم که ناگزیر در خرمن ات خواهم افتاد!
«ف-جام،هویزه»
شاد کردن

شاد کردن قلبی با یک عمل بهتر از هزاران سر است که به نیایش خم می شود.
به مناسبت شب یلدا
با تو که باشم
شبی در کار نیست،
یلدای من هم
بی وقفه آفتابی ست!
«ف-جام»
من...

من،
چراغی در دست، چراغی در دلم
زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای برابر آینه ات می گذارم
تا با تو ابدیتی بسازم.
«ا بامداد-به مناسبت زادروزش»
حق سخن گفتن

من یک کلمه از آنچه تو می گویی را قبول ندارم اما برای آنکه تو حق گفتن سخنان خود را داشته باشی،تا دمِ مرگ مبارزه خواهم کرد.
«ولتر-مهرنامه،شماره 16،ص 33»
قلّه ی خویش

امّا آن که از گوهر من است از چنین ساعتی نگریزد؛آن ساعتی که با او می گوید: «اکنون تو در راهِ بزرگیِ خویش گام نهاده ای! قله و مغاک-اکنون یگانه گشته اند!
«تو در راهِ بزرگیِ خویش گام نهاده ای! آنچه تاکنون واپسین خطر-ات خوانده می شد،اکنون واپسین پناه ات گشته است!
«تو در راهِ بزرگیِ خویش گام نهاده ای! اکنون بهین دلیری ات کو که تو را دیگر در پسِ پُشت راهی نیست!
«تو در راهِ بزرگیِ خویش گام نهاده ای! این جا دیگر کسی دزدانه در پی ات نخواهد بود! پایت خود راهی را که پشت سر نهاده ای ناپدید می کند.و بر فرازِ این راه نوشته اند: محال!
«و آنجا که دیگر تو را نردبامی نمانده باشد،باید بدانی که چه گونه از رویِ سرِ خویش بالا روی.وگرنه چه سان بالا خواهی رفت؟
«از روی سر و از فرازِ دلِ خویش!اکنون آنچه در تو نرم ترین است باید سخت ترین شود!
«آن که همیشه خود را بسیار می نوازد،سرانجام ازین نوازشِ بسیار بیمار می شود.آفرین بر آنچه سخت می سازد!
«خوش ندارم آن سرزمینی را که در آن [جوی هایِ] شیر و شهد روان است!
«برای بسیار دیدن،از خویش چشم برگرفتن باید!هر کوه پیما به چنین سختی نیازمند است.
«و آن اهلِ دانشی که چشمانی ظاهربین دارد جز نمایِ همه چیز چه چیز را تواند دید؟
«اما تو،ای زرتشت،خواسته ای که در بنیادِ همه چیز بنگری و در بُنِ بنیاد-اش.پس باید خویشتن را فرانَوَردی،برتر و بالاتر،تا بدان جا که ستارگان ات را نیز زیرِ پای آوری!»
آری،آنچه من قلّه ی خویش می نامم از فراز بر خویش و نیز بر ستارگان خویش نگریستن است.این هنوز همچون واپسین قلّه بهرِ من مانده است!
«نیچه-چنین گفت زرتشت،بخش سوم،آواره،ترجمه ی داریوش آشوری»
لکنت قلم
وقتی قلم در سنگلاخِ کاغذ در جا می زند، تباهی در پیش است؛ احساسی که در گلو می ماند بُغضِ سنگینی می شود که زندگی را به خفگی سوق میدهد.
«ف-جام،هویزه»
به مناسبت روز جهانی پدر ایران زمین، کوروش بزرگ
به دنیا زانو نخواهم زد حتی اگر آسمان به کوتاهی قامتم گردد.
گونه ای آرامش و تأمل

بر حذر باش که آرامش و تأمل ات به آرامش و تأمل سگی در مقابل دکانِ قصابی همانند نباشد، که از ترس یارا نمی کند پیش رود و حرص و آز پای پس رفتن اش را نیز بسته است:سگی که چشمهای سخت از حدقه بیرون زده و گشاده اش گویی دو دهان اند.
«نیچه-آواره و سایه اش-پاره ی 47،ترجمه ی علی عبدالهی»
